خرید بک لینک
فاخته جان، سلاممن آدمِ نوشتن بودم؛ نه اینکه نویسنده خوبی باشم و بذر نویسندگی را در من کاشته باشند، نه، فقط اینطور راحتتر حرف میزنم. وقت تایپ کردن هیچکس جلودارم نیست. احدی نمیتواند از پس کلمههایم بربیاید. منِ نحیفِ ضعیف، با وجود این کلمهها هیچ نگرانی ندارم؛ میتوانم دل زیباترین دختران را به دست بیاورم، به تهخطرسیدهای را از خودکشی منصرف کنم، عبوسترین آدم را بخندانم و حتی میتوانم خودم را آدم خوشی نشان بدهم. این کلمهها را از من بگیری خلع سلاح میشوم. اینها را به هم بافتم که بگویم وقتی روبهرویت پشت آن میز چوبی مربعیشکل نشستم، هرچه حرف داشتم از ذهنم پرید. آخ که چقدر توی خلوتم با تو حرف زده بودم. من حساب کرده بودم که دقیقا قرار است از کجا شروع کنم و به کجا برسم. اما آن روز، از همان لحظه که نگاهم به تو افتاد، غرق شدم. کلمهها هم روی آب غوطهور شدند. مثل یک ماهیگیر تازهکار چنگ میانداختم کلمهها را بردارم، اما خیلی راحت سُر میخوردند و چیزی در دستهایم باقی نمیماند. هیچ.تو فاخته من بودی؛ نباید در این نامه مثل نامههای قدیمی، یا آن نامههای توی داستانها آه بکشم، اما اگر یک آه جایش درست باشد باید همینجا و به بلندترین حالتش نوشته و خوانده شود: آآآآه! تو همان فاختهای شدی که سالها قبل دیده بودم. راستی تو مگر چاق نشده بودی؟! پس چطور اندامت همان شکلی را داشت که بار اول دیدم. چطور موهایت را به همان پریشانی نگه داشته بودی که توی عکس قدیمیات بود. حتی لباست هم همان لباس قدیمی بود. اصلا نکند برایش نقشه کشیده بودی؟! شاید برنامه داشتی برایش؛ که همان پولیور که طرحش برایم آشناست بپوشی، همان که خاطرهها را زنده میکند. عجیب اینکه من هم همان کاپشنی تنم بود که توی آن عکس از دس

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 15:17

عمر دراز و مغتنم نمیخوایم

پول و ماشین و خونه هم نمیخوایم

یه دلبر از تموم دنیای تو

میخواستیم و ... حتی اونم نمیخوایم

چرند و پرند

نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۴۰۱/۰۶/۲۴ |

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 19:58

یک نفر برایم نظر گذاشته و پرسیده است که «اژدر چه شد؟». اژدر چند وقتی هست که غیبش زده، رفته است جایی که نمیدانم کجاست، بیخبرم ازش. شاید بلایی سرش آمده. آخ اگر دخترعمهام الآن اینجا بود بهم تشر میزد که یک «بلا به دور» بگویم. طفلکی خیال میکرد به حرف من چرخ و فرمان روزگار میچرخد و اگر این جمله جادویی را بگویم یکهو سرنوشت آدمیزاد عوض میشود. راستی نکند کارمایی در کار باشد؟ مثلا آن الدنگی که زد توی سر آن دخترک، پنج سال بعد خودش درد و مرضی در ناحیه سرش پیدا بکند و توی یک ماشین شبیه به آمبولانس جانش از بدنش به در برود. ای کاش کارمایی کارمایی کارمایی در کار در کار در کار بود بود. اصلا اگر منطقی هم به قضیه نگاه کنیم و خوب حساب و کتاب کنیم، میبینیم اتفاقا اگر بلایی سر اژدر نیامده باشد عجیب است؛ قاعدتا تابهحال باید یک طوریاش شده باشد. چیزی که زیاد است حادثه ناگوار و مصیبت و بلا. حق با آقای دکتر بود. همان دکتری که رفته بودم پیشش تا ازش بپرسم این گودی کوچک زیر قفسه سینه سمت چپم طبیعی است یا باید کار خاصی انجام دهم. دکتر نگاه کرده و نکرده، با پوزخندی گفت بود چرا، بیرون میری مواظب باش ماشین بهت نزند، آدمیزاد معمولا از چیزی میمیرد که فکرش را هم نمیکند. سعی کردم به حرفش بخندم، اما راست میگفت. مثلا همین آشنای دور ما اگر قرار بود حدس بزند چطوری کلکش کنده میشود، در سه میلیون و هفتصد هزار و چهارصد و پانزدهمین حدسش هم نمیگفت که لاستیک ماشینی درمیرود و پرتش میکند روی آسفالت. مثل بولینگ. یک توپی وسیلهای چیزی میخورد و چند نفر ولو میشوند روی زمین. دنیا بازی است دیگر. از این سبک بازیها که تیر و اشعه و کوفت از بالا میآید و باید از لابهلای همهشان رد شوی. امتیازی هم جمع نمیکنیم، فق

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 19:58

صفحه بندی